تبليغاتX
آوینار

خدایا به خدا ما نمیدانستیم این همه قدرت ذهن ما بالاست...

خدایا ما این همه فکرهای خوب خوب میکنیم مارا جزو آدم حساب نمیکنی حالا ما هفته ی پیش یه ذره به مریضی توی غربت(بمیرم برای خودم..سمنان غربته دیگه؟) فکر کردیم فرتی برایمان آنفولانزا رقم زدی؟نگفتی ما آنجا چی کار کنیم؟تو نمیدانستی ما مریض که میشویم تقریبا" یک بار بزرخ و اینها رو میبینیم و برمیگردیم؟ما که اینهمه بهداشت را رعایت میکنیم..حالا نمیشد صبر کنی برگریم تهران بعدا" افکار از سر گذشته ی خودمان را به مرحله ی اجرا بگذاری؟

یکشنبه به محض رسیدن به سمنان احساس کردم بدنم کوفته اس و درد میکنه.اما به روی خودم نیووردم..یکی دوساعت که گذشت دیدم که بعلههه..دارم بدتر میشم...تب و لرز خفیفی هم به کوفتگیه بدنم اضافه شده بود.

دوشنبه هم که همون علایم دیشبش رو داشتم با بی اشتهایی و حالت تهوع شدید..ینی فقط در طول کل روز دوشنبه و سه شنبه من یک لیوان شیرشکلات خوردم..همین...

.سه شنبه سمنان رفتم دکتر اما از اونجایی که خیلی دکتر با معلوماتی بود ترجیح دادم داروهام رو نگیرم البته یه دلیل دیگه هم داشت که نمیگم J.سه شنبه هم دو تا کلاس آخرم رو نرفتم که زود بیام تهران که دوباره برم دکترکه از شانس خیلی خوبه من و با توفیق الهی نمیدونم چیه قطار ترکیده بود که دو ساعت تاخیر داشت و تازه 3.5اومد تهران...ینی قرار بود ما نه تهران باشیم ساعت 11.5رسیدیم....ینی کلا" به روح اعتقاد نداشت فک کنم.اما همسفرامون خوب بودن ..ینی اگه نبودن من دق میکردم...هم تب داشتم هم دو دقه یه بار میرفتم تو دستشویی قطار با اون همه امکانات رفاهی بالا(نه برق داشت نه آب )، بالا میوردم...

خولاصه اینکه امروز دوباره رفتم دکتر.گفتن آنفولانزا داری البته سادس...نه که ما کلا" اهل تجملات و مد و اینا نیستیم نوع اِی نگرفتیم ریا نشه...

بعد هم من رو با کلی آمپول و قرص و شربت و سِرم و اینا راهی دیار باقی کرد...

 

کلا" میخواستم بگم حال من خیلی خوبه...شما چه طوری؟

آوینانه:ببخشید جواب کامنت ندادم تو پست قبل...حالم خوب نیس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:4  توسط آوین   | 

دقت کردی زمان چقد زود میگذره؟بابا یه کمی آرومتر...چه خبره؟نه من جایی میرم نه شوما تموم میشی..یه ذره نفس بکش...بخواب..

اون اوایل که تی وی یه تبلیغات داشت که توش 88.8.8رو تبلیغ میکرد من خودم به شخصه میگفتم اینا چقده خجسته ان...حالا کو تا اون موقع...

یا وقتی که فهمیدم مریم دختر داییم بارداره و زنداییم شروع کرده بود به جمع کردن سور و سات اولین نوه اش ...با خودم میگفتم اوووه چه خبراه ..اما چقد زود گذشت..تنها دختر صمیمی با من تو خانواده ی مادریم تا چند وقت دیگه بچه دار میشه...

چند وقت پیش رفته بودم خونه ی الهام(اولین دوست دوران دبیرستانم)بعد الهام از همون اول عاشق عکس انداختن توی مناسبتها بود..هرچقدر که من نسبت به این جور مسایل بی اهمیتم اون براش مهمه...خلاصه اینکه هوس دیدن عکسامون بعد از مدتها نتیجه ای به جز ولو شدن من روی زمین بعد از دیدن هر عکس نداشت.

چقد از همون اول فکر میکردم بزرگم و نسبت به الانم چقد بچه بودم..وای قیاف ه الهام رو بگو ((:.

نکته ی جالب هم اینکه موهام اون موقع ها نسبت به الان روشن بوده...

عکسای تو مدرسه،تولدامون، مشهد رفتن با هم،کافی شاپ.،عید،گردش با مدرسه.....و همه و همه اینها باعث شد من احساس کنم دلم تنگ شده برای اون موقع ها...

همه ی افراد توی عکسها هم عوض شده بودن...نزدیک به 50% ازدواج کردند ...فک کن؟اما تو دوستای صمیمیه ما هیچ کی ازدواج نکرده...ینی من آرزو به دلم میمونه برم عروسیه دوستای صمیمیم...پرستو میمیری ازدواج میکردی؟ها؟اایششش!

 

دوست دارم یه باردیگه دی ماه اون موقع ها بشه..بعد از امتحانامون بریم خونه ی الهامینا..یه پتو بکشیم روی خودمون و چرت و پرت بگیم و بدون دغدغه و درگیریه فکری بخندیم..بعد بیایم بیرون و...بریم سوپر مارکت همیشگی..اونجایی که رضا *همیشه منتظرمونه...کلی بگیم و بخنیدم و خرید کنیم...بعد در حالی حتما" یه چیپس دستمونه پیاده راه بیوفتیم که خوش خوشان بریم خونه هامون....دوباره فردا روز از نو و روزی از نو!

 

 

از اون موقع ها به این ور نظرم در مورد خیلی چیزها عوض شده...به جز نظرم خودم هم عوض شدم...خانوادم هم عوض شده و به طبع دوستام هم تغییر کردن.....اما نمیدونم همه ی اینا در جهت مثبت بوده یا نه!

جدیدا" هی رفتارای خودمو تحلیل میکنم..گیر میدم به خودم..

به نظرت من باید چه تغییری کنم؟

 

آوینانه:من موندم با اینهمه پس و پیش شدن روزهای ماه قمری توی هر سال(مث دیدن حلال ماه تو ماه رمضون)چه طوری از همون اول این 88.8.8ثابت موند...

آوینانه1:رضا بهترین پسری بود که اون روزا میشناختم...واقعا" ماه بود..تنها پسری که دوست دارم بدونم چی کار میکنه؟خیلی خاطره دارم ازش...امیدوارم هر جا و با هر کسی که هستی بهترین زندگی رو داشته باشی...

آوینانه2:ای کاش امروز عروسی چیزی دعوت داشتیم...هی خواهر...مراسم عقد دختر داییه بابامه ما دعوت نداریم...

آوینانه۳: به کسایی که عنوان پست وصف حالشونه حسودی میکنم...(آهنگ حمید طالب زاده)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:48  توسط آوین   | 

ای بابا چرا وبلاگه من از این حال و هوا در نمیاد...فک کنم یه مسافرت لازم داره برای تغییر روحیه...بدبختی اینه که نه وقت میکنم ببرمش نه میتونم اجازه بدم که تنها بره...

 

دیدی آدم بی برنامه میشه؟خوب من الان بی برنامه ام...ینی مقصر هم من نیستم که...نه که من همیشه برنامه داشتم تو زندگیم و اینا از اون جهت...

خب ما تو مدرسه بهمون یاد دادن فقط درس بخونیم...همه کارمون در حد حل کردن و درس خوندن بوده...تک بعدی بودیم همیشه یا لاقل من تک بعدی بودم همیشه....هیچ وقت از کار عملی خبری نبوده...ساعتای ورزشم که ما نه که رشته مون ریاضی بود درس میخوندیم هممون(به جون خودم نباشه به جون محمود)

بعدش هم  که وارد پروسه کنکور شدیم و عملا" حرکت و فعالیت و اینا تعطیل.بعد جالبه که من کل تابستون میخواستم کلاس ورزشی ثبت نام کنم نکردم..میخواستم زبان بخونم نخوندم...میخواستم کار کنم ......

بعد الان نگاه  که میکنم کلی کار دارم که باید انجام بدم....کارایی که دیگه نمیشه گفت بذار تکلیف فلان چیز روشن بشه و بهمان مشکل حل بشه و اینا.....کلا" دیگه نمیتونم سر خودم رو زیر برف نگه دارم...

 

بعدش حالا رفتم مشاور شرکت اورفلیم هم شدم ....بعد بگو من تا الان وقت نکردم دو دقیقه برای این فعالیت وقت بذارم..تازه تصمیم دارم با آموزش زبان نصرت که 5-6سال پیش خریدمش زبان هم بخونم...ورزش هم که لازمه...درس هم که باید بخونم ...بعد فک کن آدم کتاب نخونه،نمیشه که...فیلم خوب هم روی پرده باشه بعد نبینیش؟...این وسط دوستات چی میشن؟..تازه فامیل توقع دارن تو بعد از دوسال که هیچ جا نرفتی خونه همشون بری...بعدش مامانت عقیده داشته باشه که تو توی اون دو روز تو سمنان استراحت میکنی پس وقتی اینجایی باید کمکش کنی....بعد کلی عروسی هم دعوت باشی که برای هیچ کودوم نه لباس مناسب داشته باشی نه وقت خرید لباس و نه حتی پولش رو......بعدش هم تو هی بخوای بری سمنان و برگردی...بعد تا الان میتونستی 3شنبه شبا یرگردی اما الان برنامه ی دانشگاه رو تغییر دادن و تا 8.5شب کلاس داری و نمیشه که سه شنبه برگردی و چهارشنبه هم کلی کار داری و برنامه و تازه اشم بلیط صبح قیمتش بالاتر از همه ی تایم های روزه....بعد تازه تو به جز اینا کلی برنامه و فکر و ایده و نظر و عقیده و اینا در مورد از این به بعد زندگیت داشته باشی و بخوای خودتو عوض کنی و رو خودت کار کنی و تحت نظر یه مشاور هم باشی وووووو بی برنامه باشی و از همه مهمتر بی پول...ینی روت نشه پول بگیری از مامان و بابات....بعد  تو وقتی خدای نصفه ول کردن کارها باشی همین میشه دیگه...وقتی  همه کاریو خودت باید تجربه کنی...بهت بگن این بده ..خوب نیست ، تو سر تو نمیره...خودت باید به غلط کردن بیوفتی...این میشه که الان انگیزه ی کافی برای شروع همه ی اینها یا حداقل واجباتش رو نداشته باشی ینی بترسی دوباره ول کنی همه رو اما نگاه کنی ببینی دوسال از عمرت توی کنکور بی ثمر رفته..حالا بی ثمر بی ثمرم که نه! اما خیلی هم به درد بخور نبوده...پس باید از همین الان شروع کنی...شروع کنی که جا نمونی از اونایی که با سرعت 200 دارن میرن....

خوب حالا من میخوام جا نمونم...میخوام به کارام برسم..میخوام پیاده روی کنم....ورزش کنم....کتاب بخونم..کار کنم..درس بخونم...زبان بخونم..رژیم بگیرم...فیلم ببینم...تو خونه فعالیت داشته باشم...کوه برم...تفریح کنم...با دوستام برم بگردم.....پول هم داشته باشم...خودم رو عوض کنم وووو

خو چی کار کنم نمیتونم بین اینا تعادل برقرار کنم؟ها؟

هلپ می.....

آوینانه:بعد الان من ویرم گفته که سوال جواب بدم...سوال نداری شوما؟

آوینانه1:ینی من شدم ته اقتصادی خرج کردنا...شاید یه روز اومد گفتم با چقد میرم سمنان و برمیگردم...کم نیستا اما برای منی که چه با 100هزار چه با 1هزار برم بیرون صفر برمیگردم عالیه..

آوینانه ۲:الان شنبه اس خوب؟بعد من فردا باید برم سمنان...خوب؟بعد من بلیط قطار ندارم...ینی دوستان یادشون رفته برای  من بلیط بگیرن...الان من چگده خوچحالم...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:28  توسط آوین   | 

این روز ها بیشتر از همیشه تنهایی اذیتم میکنه.احتیاج دارم به یه هم صحبت...به کسی که برای من باشه.حداقل برای یه مدت این جوری باشه...حداقل تا یه مدت وانمود کنه که فقط برای منه...احتیاج  دارم به یه هم صحبت ِ بی منت.کسی که واقعا" بخوادت.کسی که بشه رو حضورش حساب کرد...کسی که ساپورتت کنه....

راستش رو بگم حسادت میکنم به اون دو تا متاهل کلاسمون..او دوتایی که شوهراشون هم دانشجو هستن توی سمنان...حسودیم میشه به هم خوابگاهی هایی که از صبح در حال اس بازی و تلفن صحبت کردن هستند.به این که کسی نگرانشون هستش یا حداقل وانمود میکنن که نگرانشون هستن.به کسایی که یکی و برای خودشون دارن..باهاش حرف میزنن...درد و دل میکنن..میخندند و از همه مهمتر این حس تنهاییه لعنتی این همه بهشون فشار نمیاره.

قبول کنین که وجود یه همچین آدمی تو زندگیه هر کسی باعث اعتماد به نفس میشه...مخصوصا" اگه بفهمی کسی واقعا" میخوادت بدون منت و بدون حرف...

توی این مدت خیلی از شماها به طور مستقیم و غیر مستقیم کمکم کردید.

و اگر بخوام حقی ناحق نشده باشه باید بگم خیلی هاتون رو تو شرایط بدی که داشتید به خاطر حس خودم تنها گذاشتم.نمیدونم چرا نمیتونم با یه مذکر ارتباط فراتر از معمول برقرار کنم.ینی تا دوستی حتی پیشنهاد دیدارحضوری میده من رم میکنم..البته اشتباه میکنم ها...خوب آدم باید دوستاشو ببینه اما من قدرت خراب کردن تصوراتم رو ندارم....اما این دفعه واقعا" تصمیم گرفتم از لاک خودم بیام بیرون...

اوضاع روحیم از هفته های گذشته بهتره...یه جورایی دارم با شرایط کنار میام.

یک شنبه ها میرم و سه شنبه شب یا چهارشنبه صبح زود بر میگردم.با قطار هم رفت و آمد میکنم هم امنیتش بیشتره و هم هزینه اش خوبه و هم اینکه برای من  رفت و آمد تا راه آهن راحتتره.

دانشگاهمون یه خونه ی قدیمی و کوچیک هستش که ازش به عنوان ساختمان دانشگاه استفاده میشه.البته این ساختمون اصلی نیست اما خودتون میدونید وعده و وعید ساختن ساختمان جدید حداقل تا زمان ما به مرحله ی عمل نخواد رسید.

دانشجو شدنم رو هنوز باور ندارم.بعضی از اوقات محیط کلاسمون اذیتم میکنه.احساس میکنم بعضی از رفتار های هم کلاسیام خیلی بچه گونه است.از اون محیط فرهنگیی که همیشه از دانشگاه تصور میکنم خیلی خبری نیس.دانشگاهم انقد کوچیکه که نه تاتری نه یه فوق برنامه ای...هیچی....بعضی از هم کلاسی های دخترم هم زیادی جو گیر شدن از ارتباط با چند تا پسر جدید...حالا هی بهشون بگو که ترم اوله..این پسرا دختر ندیدن..تازه اومدن دانشگاه...تازه دارن با دخترا ارتباط برقرار میکنن که تو رو هم تحویل میگیرن...ترمای بعدی از این خبرا نیست.. ..اینجا سمنانه...حراستش بده....نمیفهمنن که نمیفهمن.بدتر از همه اینکه با هیچ منطقی نمیشه بهشون ثابت کنی که دارن اشتباه میکنن.همشون فکر میکنن پسرارو از همه بهترمیشناسن(کسی ناراحت نشه ها من فقط دارم نظراتم رو میگم).یه کارایی میکنن که عمرا" هیچ همکلاسیه دختری تو هفته های اول آشنایی برای همکلاسیه مذکرش نمیکنه.خیلی دوست دارم ترم بعد خونه بگیرم اما تا الان به جز یه نفر کسی اعلام همکاری نکرده.البته روزای اول خیلی ها گفتن که ترم بعد اونام میخوان خونه بگیرن اما رفتارای الانشون هم منو از هم خونه شدن باهاشون پشیمون میکنه و هم رفتارای اونا چیز دیگه ای نشون میده.سمنان هم تقریبا" شهر خوبی نیست.من که بهش به چشم زندگی نگاه نمیکنم.اکثر موقعیت شغلی سمنانی ها به خاطر وجود دانشجو ها تو اونجاست اما ما رو به اونجاشون هم حساب نمیکنن..وقتی اونجام اصلا" احساس نمیکنم که باید کاری کنم که بهم خوش بگذره.روز شماری میکنم که برگردم....

از اون حس استقلالی هم که فکرش رو میکنید خبری نیست.من توی زندگی تو خوابگاه با 6نفر توی یه اتاق هیچ استقلالی تا الان مشاهده نکردم.امیدوارم به زودی مشاهده بشه.

من اینا رو میگم فکر نکنید من با کسی ارتباط برقرار نکردم ها....نه...تقریبا" با همه ی دخترهای کلاسمون رابطه ام خوبه ...با پسر ها هم فقط وقتی وارد کلاس میشم سلام میدم و آخر شب موقع رفتن خداحافظی...

تو دخترا از چند تاشون خوشم اومده که احتمالا رابطه ام رو باهاشون قوی تر کنم و تو پسر ها فقط یکی دو تاشون رو میشه به عنوان هم کلاسی، آدم حساب کرد.

 

آوینانه: از بحث تنهاییه من رسیدم به کجا تور و خدا...

آوینانه۱:ممنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:37  توسط آوین   | 

استرس(اضطراب؟) عضو اصلی از زندگیه منه!از بچگی باهام بوده...همیشه..همیشه به خاطر شروع یه کار جدید...یه رابطه ی جدید و یه نوع جدید از زندگی ،یه مشکل ..... استرس داشتم و دارم و احتمالا خواهم داشت...البته جدیدا"  به این نتیجه رسیدم که من باید با  یه مشاور(روانپزشک)صحبت کنم.چون استرس من در حد طبیعی نیس خیلی از اوقات جوری هستش که زندگیم کاملا مختل میشه....

 

البته میدونم الان شاید یه عده تعجب میکنن از این حرف من، چون من همیشه آدم خونسرد و بی خیالی به نظر میام اما لازم به ذکره که این خواست خودمه و به هیچ عنوان نمیخوام  نشون بدم که گاهی واقعا" حالم بد میشه...

 

از بچگی همین بودم..از همون موقع برخورد با یه موضوع جدید حالم رو به شدت بد میکرد.

اولینش هم به دنیا اومدن خواهرم تو 5سالگیم بود که درسته یه اَمر طبیعی هستش و من با این که نه مامانی بودم نه بابایی(البته خودم این جوری یادمه بقیه رو نمیدونم) اما به سختی پذیرفتمش و بعد از اونم که مدرسه رفتن  و هر سال اول مهر و مدرسه رفتن بعد از تعطیلات نوروز و سه بار مشکلات شدید مالی ه بابا و به دنیا اومدن محمد و امیرو هزینه کلاس کنکور و قبول نشدن تو کنکور و الان هم سمنان و.....

درسته همه ی اتفاقات بالا یه موضوع طبیعی بودن اما همشون از طرف من به سختی قبول میشد البته این وسط مسطا یه اتفاقاتی میوفتاد که این جوّ نا آروم درون من تا مدت طولانی همچنان بهم ریخته میموند.

 

 دوم ابتدایی که بودم یادمه بدون استثنا خواب میموندم صبحا موقع مدرسه رفتن و بابام باید میرسوندم مدرسه همیشه ...بابام به من اطمینان داده بود که نذاره دیر برسم هیچ وقت و من واقعا" خیالم راحت بود  تا اینکه تو اون سال بابام ورشکسته شد و خیلی بی مقدمه ماشین رو فروخت...نبود ماشین ینی تنها رفتن به مدرسه حتی موقع خواب موندن و این شده بود کابوس یه منِِِ ِ 8ساله .یه موضوع به این سادگی خواب و خوراک رو از من گرفته بود.اینکه دیر نرسم به مدرسه...

 

یا مثلا" سوم راهنمایی که بودم یادمه مامانم داشت در رو میبست که به خاطر فشاری که به شیشه آورد شیشه شکست و دستش خیلی عمیق و طویل برید.

هیچ وقت اون صحنه رو یادم نمیره که از دیوارای راهرومون خون میچکید واز رگهای قطع شده ی مامانم که داشتند تو هوای میچرخیدند خون فوران میکرد و من...من ِ 14-15 ساله با اون صورت خونی به خاطر فوران خون داشتم دره بتادین رو میبریدم که بریزم تو دست مامان و با یه دست دیگم شماره بابام رو میگرفتم که بهش بگم چی شده...

یادم نمیره که تا خونه ی پسر خاله ی مامانم  که تقریبا" همسایه ان چه جوری پابرهنه دوییدم ...

این موضوع تا مدتها اذیتم میکرد.....البته به رگهای دست مامانم آسیبی نرسیده بود(رگهای اصلی و اعصاب  آسیب ندید بود و گرنه من خودم کلی رگ کوچیک قطع شده با چشم دیدم) اما   سه لایه بخیه خوردن که لایه دومش فقط 45تا بخیه بود برای من کافی بود...

 

 و موقع باراداریه مامان وقتی که امیر قرار بود به دنیا بیاد رو که دوستای نزدیکم یادشونه من چه مدلی بودم...عصبی شدید..طوری که اصلا" توانایی برخورد با مامانم رو نداشتم...میترسیدم وقتی میبینمش بزنم داغونش کنم...آخه کیو دیدی مامانش هفت ماهه باردار باشه بعد این ندونسته باشه؟اگه ندید برید تو پست تولدم اونجا عکسم رو گذاشته بودم یه زمونی ببینید.حالا بعد از به دنیا اومدن امیر هم تا یه مدت جو خونه گل و بلبل بود در حد لالیگا..البته علت جو متشنج خونه من نبودم...علتش محمد یک سال و نیمه ای بود که بدتر از من نمیتونست درک کنه این کوچولو تو خونه ما چی کار میکنه...

 

 

و بعد از اون مشکلات کوچیک و بزرگ و اوضاع غیر طبیعیه خونه خیلی کم اجازه داده که من آروم باشم.

 

اینا رو دارم میگم که بگم استرسم به خاطر محیط جدیدی هستش تو رفت و آمد میکنم.به خاطر هزینه ی سنگین که روی دوش پدرمه اما من سنگینیش رو بیشتر حس میکنم .به خاطر .....

 

* (پارازیت: بالا رو داشتم مینوشتم که بابا زنگ زد که پاشو بیا بازار خرید.یه سری وسایل معماری باید میخریدم.

من تا حالا بازار نرفته بودم...چقده جای قشنگ و باحالیه....چقد نازه...حیف که نقدینگیم کم بود وگرنه جا داشت یه حال اساسی به خودم بدم.اما فعلا ترجیح دادم یه حال به جیب بابا بدم.4تا دونه مداد و خط کش و اینا 50 تومن پیاده شدیم برگشتیم.)

 

فعلا" که نتونستم از سمنان و دانشگاهم لذت ببرم.اما امیدوارم بشه.

همین چن دقیقه پیش به دوستی گفتم که هیچ وقت اعتراف نمیکنم  لاقل تا وقتی مجبور نباشم اعتراف نمیکنم .اینا هم اعتراف نبود...گوشه ای شرایط این روزام بود.

مثلا" تو یکی از همین روزا انقد حالم بد بود که حتی نتونستم زنگ بزنم به آنا تبریک بگم برای قبولیش تو دانشگاه.....دیگه خودت برو تا آخرش...

 

آوینانه: واقعا" معذرت که این پست این همه داغون و تیکه تیکه اس.به خودم که نچسبید.

آوینانه1:بازار تهران چقده بکره واقعا".

آوینانه 2:پستای این ماه و ماه قبلم انقد آه و ناله بد که تا اطلاع ثانوی به هبچ کس آدرس وب نمیدهیم.

آویناه3:آیا همه ی اونایی که صدا و سیما ی ایران رو ازطریق ماه.واره میگیرن دچار مچکلن این روزا؟

آوینانه ۴:شده کلی کار رو گذاشته باشی برای یه زمان خاص؟حالا نه بدونی از کجا باید شروع کنی نه پولش رو داشته باشی؟

آوینانه۵:امروز یه نشونه دیدم.بعد از نوشتن این پست خواستم پستش کنم که بلاگفا قات زده بود.رفتم پایین که کتابامو بدم به دختر همسایمون که از بین کتاب دیف ام  ۷هزار تومن پول پیدا کردم.باورتون نمیشه انقد خندیدم و شادی کردم بابتش که مامان و مری شک کرده بودن...اما نمیدونستن که من یه نشونه خواسته بودم...خدایا نشونه ی خوبی بود..عدد ۷

آوینانه۶ :فک کنم این پست پر از غلط املایی ه...ببیخشید

بعدا" نوشت(۲۲:۱۸):الان هم فول اف استرس هستم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:37  توسط آوین   |